رسیدن ربیع؛ فرصتی برای احیای سنتهای زیست شادمانه
علی ربیعی - دستیار اجتماعی رئیس جمهور
علی ربیعی همین چند دهه پیش بود؛ هنوز طعم سنگین غم صفر زیر زبان شهر بود که شبهای پایانی ماه، بوی ربیع را از پشت پنجرهها میآورد. روزهای آخر ماه صفر که میرسید، کوچهها حال و هوای دیگری داشت؛ انگار شهری که هفتهها غرق در سوگی آیینی بود، آرام آرام نفس میکشید. غبار سنگینی این ماه از چهره مسجدها پاک میشد، فرشها در حیاط، میهمان آفتاب میشد، بازار خیرات و نذری داغ میشد و خانهها از بوی گلاب و شیرینی آکنده میشد.
بچهها که از گشایش قریبالوقوع ماه صفر خبر داشتند، با شور و ولولهای در کوی و برزن میدویدند تا مژدگانی پایان اندوه را به همسایهها بدهند: «صفر تمام شد!» و در ازای این بشارت، سفرههای همدلی گشوده میشد و کامها با نقل و خرما شیرین میگشت. آن روزها، دربزنیها و دید و بازدیدهای پایان صفر، نه یک مناسک آیینی خاص، که ابراز یک حس جمعی برای گشایش فضای زندگی بود؛ دستی که به در همسایهای میخورد، دعوتی بود برای بازگشت به شادی، و لبخندی که پاسخ میگرفت، نشان از پذیرش این دعوت بود.
بزرگترها هم حلول ربیعالاول را در دیدار با هم، مبارک میخواندند و انگار جامعه یکصدا ندا سر میداد: سوگ سرآمد، دل باز شد و «بهار» از تقویم به کوچهها ریخت.
روزهای پایانی ماه صفر که به سر میرسید، نوعی وجد و شادمانیِ غریزی و درونی، تمام جامعه را در بر میگرفت. رسمی زیبا و دیرین؛ مردم به پیشواز ربیعالاول میرفتند، درب مساجد را میکوبیدند و خبر از پایان روزهای اندوه میدادند. فارغ از تمام وجوه دینی و مذهبی، این سنت، بخشی جداییناپذیر از فرهنگ زیست شادمانهی ایرانی بود؛ جامعهای که به هر بهانهای، در پی خیرخواهی و شادی بود. جامعهای که میدانست غم راه میبرد، اما زیست شادمانه راه میسازد.
اما دریغ؛ در سالهای اخیر، همین خردهفرهنگهای شاد، یکییکی رخت بربستند؛ گویی انگارههای مسلط با شادی میانهای ندارند. گویی شادی در این هندسه فکری جایی ندارد؛ سنتهایی که نسلها پاسدار امید و نشاط جمعی بودند، حالا به نوعی، از معنا تهی شدهاند. وقتی چنین میشود، جامعه در «زمستان عاطفی» گرفتار میماند؛ زمستانی خالی از قصه و شادی.
حلول ماه ربیعالاول را به همه تبریک میگویم؛ به امید رونق دوباره سنتهایی که شادی را به خانههایمان دعوت میکردند و به امید روزی که باز هم کوچهها بوی ربیع بگیرند.